شاید هندسه کمی آسونتر باشه. اون هم تا جایی که مربوط به اشکالی باشه که قبلا برامون آشنا بوده باشه. مثل دایره و استوانه و مکعب. ولی به محض اینکه مفاهیمی مثل هذلولوی، زین اسبی و تانژانت و کتانژانت مطرح میشه، دوباره به مشکل می خوریم!
به نظرم مشکل از جایی بوجود میاد که دیگه تصویری از اون مفهوم نداریم و وقتی تصور وجود نداشته، درک اون مفهوم سخت میشه.
زمانی که ما به دنیا اومدیم، تلویزیون وجود داشت. هرجند سیاه و سفید بود ولی وجود داشت. بخاطر همین برای ما خیلی عادی بود که آنتن میتونه امواج رو دریافت کنه. ولی همینکه مفاهیم موج در ریاضی و فیزیک الکترونیک مطرج میشد به مشکل برمیخوردیم!
حالا فکر کن یه زمان نه چندان دوری، تقریبا هیچکدوم از این تصورات وجود نداشت. تقریبا چهارصد سال قبل وقتی کوپرنیک و گالیله ادعا کردند که این زمین هست که به دور خورشید میچرخه نه برعکسش، چقدر مورد هجوم قرار گرفتند و چه ماجراهایی کشیدند، در حالیکه برای ما خیلی ساده بود پذیرفتن این حرف، چونکه تو تلویزیون دیده بودیم که چطور سیاره ها در مدارهای مشخص دور خورشید میچرخند! ولی اگر از خودمون بپرسیم که واقعا چطور شد که همچین ادعایی رو پذیرفتیم و یک دلیل قانع کننده بیاریم که ثابت کنیم زمین دور خورشید میچرخه، هیچ تصوری نخواهیم داشت و دقیقا همونجاست که مغزمون هنگ می کنه!
میگن یه زمانی بوده که انسانها فکر می کردن کره زمین صافه و یه جایی به انتها میرسه! احتمالا چون هیچ عکسی از کره زمین ندیده بودن اینطور تصور می کردن، به هر حال تنها تصویرشون سطح صافی تا افق دیدشون بوده و کسی موفق نشده بود انقدر از زمین خارج بشه و اوج بگیره که کروی بودن زمین رو به سادگی تصور کنه. هرچند بازهم میگن ارسطو موقع دیدن خسوف تشخیص داد که زمین صاف نیست. به هر حال ارسطو هم از فاصله دورتری سایه زمین رو دید که رو ماه افتاده. به عبارتی برای رهایی از تصورات روزمره باید از دیدگاه کنونی خارج بشی و با افق بازتری به موضوع نگاه کنی تا بتونی تصور جدیدی داشته باشی.
این روزها فهمیدم که مطابق تصوراتم زندگی می کنم نه حقیقت! این تصور درست که با ماشین میشه سریع حرکت کرد و به مکان های مختلف سفر کرد، تمام ذهن من رو دربر میگیره که باید حتما ماشین بخرم و به نقاط دوردست سفر کنم. یا اینکه هر چی پول بیشتری داشته باشم، جاهایی وجود داره که میتونم با رفتن به اونحاها تصورهای جدیدی از زندگی داشته باشم. بخاطر همین تصورات، از استفاده کردن از بقیه اوقات زندگیم عاجز موندم!
آخرین تصوری که این روزها باهاش به مشکل خوردم تصور زندگی بعد از مرگ هست! قطعا مرگ و زندگی بعد از اون وجود داره ولی چون تصوری ازش نیست، درکش خیلی سخته و تطابق زندگی این دنیا برای زندگی بهتر پس از مرگ، شده مثل درس ریاضی!