بهار که هوا لطیف میشه دوست دارم برم بیرون قدم بزنم ولی شلوغی شهر تمرکزم رو به هم میزنه...
میرم تو پارک که خلوت تره، سرسبزی درختان من رو به وجد میاره ولی تا چند قدم برمیدارم یا به خیابون میرسم یا به غرفه های اجاره ای که آهنگی با صدای بلند گذاشتن تا مردم لذت ببرند...
دلم میخواد برم داخل جنگل که سر و صدا نباشه و از لطافت هوا و سرسبزی درختان انرژی بگیرم؛ ساعتها رانندگی میکنم و دستاندازهای جاده با چاله هاش من رو به چالش میکشند و بعد از گذراندن ترافیک و لحظه های نزدیک به تصادف بالاخره به جنگل میرسم ولی باید مدتی دنبال جای پارک مناسب بگردم و بعد از اون وقتی پیاده میشم یک خستگی من رو فراگرفته که البته به لطافت هوا و دیدن جنگل میارزه ولی پشه ها و حشرات از راه میرسند تا بفهمم جنگل صاحب داره...
هوا ابری میشه و بارون میاد و حشرات فرار میکنند و من حس خوشی پیدا میکنم... از خودم میپرسم آیا این حس زیبا همون عشقی هست که بقیه توصیف میکنند؟ در همین احوال حس میکنم وزنه ای به پایم بسته شده و قدمهام سنگینتر شده! باران زیبا خاک جنگل رو به گل تبدیل کرده و کفش و شلوارم گلی شده و دیگه جایی نیست تا بتونم بنشینم و این حس عاشقی رو عمیق تجربه کنم!
برمیگردم داخل ماشین و هر کجا پا میذارم یک اثر گلی از کفشم ثبت میکنم تا برگردم و برسم به حمام و تمام هدفم تمیز کردن کفش و شستن شلوار بشه...
از خستگی خوابم میبره و در ذهنم یک تجربه ناتمام از حس خوب قدم زدن در جنگل و لذت بردن از هوای مطبوع رو ثبت میکنم تا این اشتیاق رو داشته باشم که بالاخره این حس عاشقانه رو تا عمق وجودم ببرم...
این ماجرا در همه داستان های زندگی مثل کار و خانواده هم تکرار میشه تا برای تجربه کردن یک عشق لطیف و هرچند ناتمام با سختیها و مشکلات و چالشها روبرو بشم...
ممکنه تجربه های مکرر این سوال رو بوجود بیاره که آیا این همه رنج کشیدن، ارزشش رو داره؟ شاید جوابم نه باشه ولی اگر چند وقت بدون لطافت زندگی کنم میفهمم دیگه زندگی لطفی نداره!
خدایا خودت گفتی که هیچکس به بهشت وارد نمیشه مگر از جهنم عبور کنه! یا لطیف ارحم عبدک الضعیف...