چقدر این بیت حافظ زیباست:
چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل ... که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد
من دو چشم بینا دارم که تمام ظواهر دنیا رو می بینه ولی کور دلی باعث میشه که اتصال صحیح بین بینایی سر و شهود قلب صورت نگیره! مشکلی که در اینجا بوجود میاد اینه که وقتی دارم به ظاهر زیبای گل نگاه می کنم و از خنده هاش سرمست میشم، به اشتباه دلم رو به اون میسپارم تا هرجا خواست منو ببره؛ حتی جهنم! ولی حتی در همون قدم های اول به سمت جهنم، یک آتشی درونم شعله ور میشه که بهم یادآوری میکنه "داداچ داری اشتباه میری"!
خب اگر مثل پینوکیو بارها و بارها اشتباهات متشابه رو تجربه کنی و در این زمینه مجرب بشی، به تدریج متوجه میشی که نباید داخل هر دره زیبایی قدم بزنی که هم پرتگاه های مرگباری داره و هم راه بازگشتش بسیار دشوارتره...!
میدونی مشکل چیه؟! درسته که با خارج نشدن از راه مستقیم به سرمنزل مقصود میرسم، ولی پیمودن این راه هم کم مشکل نداره!
ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم ... کمین از گوشه ای کرده ست و تیر اندر کمان دارد
چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود ... ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد