اون موقعی که حوصلم سر می رفت، همه چی ثابت و ساکن بود! زیاد موندن در یک موقعیت ثابت باعث این موضوع میشه. در نتیجه باید از اون موقعیت میومدم بیرون و یه جایی میرفتم تا حالم سر جاش بیاد...
اون زمان تلویزیون دو تا کانال داشت که فقط چند ساعت برنامه سیاه و سفید پخش می کرد و بیشتر مواقع خاموش بود. ولی الان بیشتر اوقات روشنه و تصاویر هم اچ دی شده. وقتی تمام در و دیوار ثابت باشه، یک قاب متحرکی گوشه دیوار هست که همه چشم ها بهش دوخته میشه. هر چند وقتی تعداد آدم ها زیاد میشه، سلیقه های مختلف میگه کانال رو عوض کنیم. برای این موضوع هم راه حل جدیدی اومده به اسم موبایل با صفحه نمایش بزرگ! هر کسی به سلیقه خودش به گوشی نگاه می کنه و مطالب مورد علاقه خودش رو پیدا می کنه...
این تحرک تصاویر باعث میشه که ذهن دیگه تمرکزی نداشته باشه تا بخواد حوصلش سر بره! ضمن اینکه تحرکی که در تلویزیون نمایش داده میشه با اون چیزی که تو حالت عادی میشه دید خیلی فرق می کنه. مثلا دوربین در چند ثانیه از پایین به بالا حرکت می کنه و صحنه ای به وجود میاد که انسان نمیتونه برای دیدن همچین چیزی به این شکل سینه خیز بشه و رو به جلو حرکت کنه و در همون حال بلند بشه و بلندتر از قد خودش رو ببینه...
ضمن اینکه صدا هم در این وضعیت تاثیر دوچندان داره. در حالیکه در وضعیت عادی صدای اطراف بسیار معمولی است و هیچ تاثیری در ذهن نداره، موسیقی متن فیلم باعث میشه هم گوش و هم چشم درگیر موضوع متحرک تلویزیون یا هر برنامه ویدیویی دیگه بشه.
معمولا بحث درباره خاطرات فیلم هایی که هر کس دیده، بحث محافل میشه و وقت به همین شکل میگذره...
این موضوع که قسمتی از هر برنامه ای در ذهن ثبت میشه و تکرار میشه، با بیشتر شدن دیدن فیلم ها تمام ذهن رو پر می کنه و دیگه جایی برای تمرکز کردن درباره سایر موضوعات نمیذاره. تا میخوای درباره یک موضوع تمرکز کنی، چند خاطره از ذهنت عبور می کنه و دیگه فکر از کار میفته...
البته کم دیدم کسی بخواد به چیزی غیر از اون چیزایی که از این برنامه ها تو ذهنش ثبت شده فکر دیگه ای بکنه! مثلا بعضیا جذب زیبایی شدن و برخی مجذوب ثروت و برخی هیجان صحنه های رزمی برشون میداره...
ابن روزها کسی نمیذاره تلویزیون خاموش باشه! تا میخوام فکرم رو متمرکز کنم، یک صدایی از تلویزیون درمیاد که رشته افکارم رو پاره کنه. اگر هم چشمم بهش بیفته که دیگه یادم میره میخواستم به چی فکر کنم!
تو این وضعیت وقتی میخونم یک عارفی در قرون گذشته که هیچکدوم از این ابزارهای صوتی و تصویری نبوده، برای تمرکز کردن میرفته سر به کوه و دشت و صومعه میذاشته، میفهمم که چرا کسانی که میخوان به خدا و دینش فکر کنند، انقدر گوشه گیری می کنند و از دنیا غافل میشن... اینجاست که داستان رو برعکس تعریف می کنند که اول از دنیا غافل شو تا به خدا برسی!
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن ... وانگه بیا با عاشقان پروانه شو پروانه شو